آروشاآروشا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 30 روز سن داره
آغاز عشقمانآغاز عشقمان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 38 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
مامان پریسامامان پریسا، تا این لحظه: 36 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

آروشا عشق نورانی ما

چهار ماهگیت مبارک

عزیز دل مامان و بابا، از شمال که برگشتیم شما سرماخوردی و مامان و بابا خیلی واسه گل خوشگلمون ناراحت بودیم،سه تا دکتر بردیمت تا یه کمی سرفه هات کمتر شدن،لاغر شدی گل مامان، چون سرما خورده بودی خانم دکتر گفت که الان نباید واکسنتو بزنی تا حالت کاملا خوب بشه .خدا کنه زودتر سلامت بشی عشق مامان، دوست دارم دخترم. ...
22 فروردين 1394

سیزده بدر 94

    روز سیزده بدر از شمال به سمت تهران راه افتادیم با باباجون و مامان جون و عمه فریبا و عمو مهدی و صدرا جون . ما قرار بود بریم باغ بابا یوسف ،بابایی مامان ،اما بقیه برگشتن تهران.رفتیم باغ و سیزده رو بدر کردیم . خیلی خوش گذشت هوا اولش گرم بود اما یواش یواش سرد شد. شما هم بهونه میگرفتی به خاطر همین ما زودتر از بقیه برگشتیم خونه.آخه همزمان از سفرم برگشته بودیم و خسته از سفر چند روزه  در آخر یه آروزی قشنگ و سبزه گره زدن ...
22 فروردين 1394

سفرشمال نوروز94

دختر قشنگم نوروز امسال هم مثل سالهای گذشته نیمی از عید را تهران بودیم و نیمی دیگه رو شمال.چند روز اول عید را به دید و بازدید گذشت و مهمونی دادن که خیلی خوب بود .تولد خاله پگاه رو هم چند روز جلوتر انداختیم تا همه بتونن بیان.شمال هم خیلی خوش گذشت چون همگی دور هم بودیم. ...
22 فروردين 1394

نوروز1394

این عید پر از عطر دل انگیز خداست / سرشار ترین آینه ی خاطره هاست نوروز خوشت همیشه رنگین با عشق / آراسته با دلی که همراه خداست . . . عید نوروز بر شما مبارک زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد دختر گلم. ...
16 فروردين 1394

سفر به مشهد

دختر گلم اولین سفر زیارتی تو با مامان و بابا، باباجون و مامان جون و عمه فریبا و عمومهدی ،عمه پریسا و عمو مصطفی،صدرا جون و رها جون رفتیم مشهد.   دختر گلم اولین سفر زیارتی تو با مامان و بابا، باباجون و مامان جون و عمه فریبا و عمومهدی ،عمه پریسا و عمو مصطفی،صدرا جون و رها جون رفتیم مشهد.من و بابایی نذرمون رو ادا کردیم،خیلی سفر خوبی بود ،دختر گلم اصلا مامان و بابا رو اذیت نکردی،موقع برگشتن هم که قرار بود صبح زود راه بیافتیم اما شما که اصلا خوابت نمیامد تا ساعت 2:30بیدار بودی و ما تصمیم گرفتیم تا بقیه از خواب بیدار نشدن راه بیافتیم همینکه داشتیم وسایل رو جمع میکردیم شما اینقدر بی تابی کردی تا همه بیدار شدن خلاصه اینکه بال...
19 اسفند 1393

برای دخترم

دخترم  لحظه های ناب بودن را در یاب حس بودن...  همان ارمغان زندگیست قطره های باران را ببین  چه زیبا بر زمین خاکی بوسه می زنند و دل دریا را به شوق می آورند قطره هایی که هستند... و   آهنگ دلنوازٍ بودن را می نوازند هستند تا دریا دریا شود و آسمان زیبا         آری دلبندم تو نیز ارمغان زندگی را عاشقانه در آغوش گیر       و       به طنین روح بخشش گوش بسپار ...
29 بهمن 1393

اولین واکسن آروشا جون

دختر گلم امروز اولین واکسنتو زدیم . اشک من و بابایی داشت در میومد . موقع واکسن زدن با لبخند از خواب بیدار شدی وقتی واکسن زدی گریه کردی ،وقتی هم اومدیم خونه تا شب بیقراری میکردی.ما مدام دمای بدنت رو چک میکردیم که یه موقعی تب نکنی ،مامانبزرگ و بابابزرگ و خاله اومدن دیدنت عزیزم .مامان طاقت گریه شما رو نداره هر بار گریه میکردی و بیحال بودی مامانی هم گریه میکرد . دوستت دارم ،عشق مامان. ...
19 بهمن 1393

اولین سفر با آروشا کوچولو

منو بابایی اولین سفرمون رو با آروشا کوچولو رفتیم شمال. یک هفته شمال بودیم،دخترم خیلی خوب بود .اصلا مامانی و بابایی رو اذیت نکرد. اینم عکس دخترم کنار دریا ،چون هوا سرد بود من و آروشا تو ماشین عکس گرفتیم. اینم رها جون و صدرا جون دختر عمه و پسر عمه ی آروشا جون اینم امیرحسین کوچولو پسر خاله ی مامان آروشا که با مامان و باباش مهمون ما بودن. ...
4 بهمن 1393